
خبر شهادت ایوب میاحی اولین تجربه شهادت را در مسجد وجمع دوستان به ارمغان آورد . مسجد غلغله شده بود پیر وجوان گریه می کردند ولی هیچکس نمیدانست این بار دست روی جان او گذاشته است . تازه از جبهه بازگشته بود که یکسره به مسجد آمد . آمده بود تا همه قفلها را بشکند ، قفل تعلقات دنیا ، قفل عادت کردن به خوردنی ها وعادت کردنی ها در این لجنزار دنیا ، وحالا گریه ای که امان را از او گرفته بود. مرغ عشق را نیافریده اند که درقفس پر وبال بزند وچه سخت است اگر در قفس باز شود ولی پر وبال شکسته باشد وچقدر سختر خواهد بود اگر پروبال مرغ را بسوزانند وحالا بخواهد در شوق پرواز باشد . شهید ایوب میاحی بهترین دوستش بود ودیگر طاقت دوری نداشت او می دانست باید قفل دنیا رابشکند . مرا صدایم زد .(( بچه ها خواب دیده اند که فرمانده عملیات بعدی امام زمان (عج) است )) ومن باید در عملیات بعدی باشم ، خنده ای کوتاه مرا به تعجب وا داشت ماهم هوائی شده ایم که بر نمی گردیم . پدرش موذن مسجد بود . فردای آنروز گریه موذن ، موقعی که می گفت (( حی علی خیر العمل )) خبر شهادت فرزندش حسن اعصامی را به همسایگان می داد.
تهيه شده توسط
ابراهیمی در تاريخ
01 اردیبهشت 1388 - 05:53 |
(0)
|